بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

جای خالی پدر بزرگ

به نام خدا.. بردیای عزیز تراز جونم.... دهم بهمن امسال... ششمین سالی بود که پدر بزرگ عزیز و مهربونت در بین ما نبود... خییییییلیا تا حالا گفتن که تو شبیه پدر بزرگ مرحومت هستی... حتما اگه زنده می بود تو رو خیلی دوست میداشت.... چون بچه بادومه... نوه مغز بادومه... اونم یه مغز شیرین مثل تو.... روحش شاد باشه... همیشه به یادشیم.... تو هم وقتی بزرگ شدی همیشه یه خوبی ازش یاد کن... ولی چقدر حیف... هزار بار افسوس که در بین مانیست .... ایشالله سایه مامان بزرگهای مهربون و بابا بزرگ سالسان سال بالای سرمون باشه... (به زودی درین مکان عکس بابا بزرگ مرحوم (دایی خودم)گذاشته خواهد شد........          ...
10 بهمن 1390

8 ماه پر از خوشبختی برای ما..

به نام خدا... عزیزکم ٨ ماهه که شدی قشنگترین خاطره ی  زندگی من و سعید... ازت ممنونم... روزای اولی که دنیا اومده بودی... فکر میکردم چقدر مونده تا ٧ یا ٨ ماهگیت...میدونستم که تو این دوران خیلی خوردنی میشی... ولی حالا میبینم مثل برق و باد گذشت... ولی خوشششششش گذشت(خدا رو شکر) ٨ ماهگیت مبارک نفسم.... نفسم.... یه نفسی پر از اکسیژن .... پر از عشق مادر و پسری... عاششششق مدل جدید خوابیدنتم.... وقتی مامان باید بشینه و تو دمر میخوابی رو سینه ی مامانی و هی با موها و صورت و گردن مامان بازی میکنی و منم همچنان لالایی مورد علاقت رو میخونم  تا لالا کنی...   اینطوری نفستو احساس میکنم.... وااااااااا...
5 بهمن 1390

چند تا عکس...

به نام خدا غرض گذاشتن چند تا عکس بود...در آخرین روزهای 7 ماهگی بردیا روزهایی که کته و ماهیچه و بیسکوئیت و خرما به لیست غذا های بردیا اضافه شدن ولی زیاد دوست نداره و بیشتر از غذای بزرگترا استقبال میکنه مثل آبگوشت پر چرب... خیار شور... ... آب خورش و بقیه خوراکیها این هفته ما تو این فکر بودیم که بردیا رو ببریم آتلیه ولی گفتیم کمی صبر کنیم تا دندونای مبارک ظاهر بشن.. . موهای همچون کمند پسرک هم جوونه بزنن... (آرزو بر جوانان عیب نیست) البته اخیرا یه سری از عکسای بردیا رو که حاصل تلاشهای اینجانب بود رو ظاهر کردیم... خاله ها ( بردیا فقط یه خاله داره ولی دختر عموهای مامانش و دخترای اون دختر عموها هم خاله محسوب میشن[پیدا کنید پرتغا...
29 دی 1390

سفر زمستونی...

به نام خدا... به خاطر تعطیلی روز شنبه تصمیم گرفتیم بریم به زادگاه مامان بزرگها و بابا بزرگهای بردیا... تا هم یه آب و هوایی عوض کنیم هم از طبیعت زمستونی همدان لذت ببریم... بار و بندیل  بردیا (شامل تمام لباسهای زمستونی بردیا و انواع غذاهای کمکی فریز شده) رو بستیم و راهی شدیم... اینجا: گردنه ی آوج...   صبح روز شنبه...   واااااااااااااااااای  هوا بس نا جوانمردانه سرد بود انقدر سرد که بردیا فقط از پشت شیشه برف رو تماشا میکرد.... ولی بعد از کلی شال و کلاه کردن بردیا رفت حیاط... بردیا و مامانش در سرمای ١٠درجه زیر صفر همدان نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری ...
25 دی 1390

شیرین تر از عسل....

به نام خدا بردیا جوم ...الان ٧ ماه و ١٨ روز از عمر نازنینت میگذره...   جییییییییییییغ میکشی... وقتی چیزی رو از دستت بگیرم ... وقتی بابا بغلت نکن... وقتی گرمت باشه... وقتی خوابت میاد و با خوابیدن مقابله میکنی... وقتی تو ماشین یه طوری بغلت کنم که جایی رو نبینه... وقتی رو تختت دمر بیوفتی و نتونی خودتو نجات بدی(تنبل خان یه تکونی بخور پسرکم)...وقتی از تاپ بازی خسته شدی.... مامان باید کارو زندگی رو تعطیل کنه تا با تو دالی موشه بازی کنه... ١ بار ١٠ بار ٢٠ بار.. اصلا تکراری نمیشه برات... به نصیحتای من که تو پست قبل گذاشتم ابدا توجه نکردی... همچنان مو میکشی... گوشواره و جدیدا گردن...
22 دی 1390

این روزها....

به نام خدا چقدر این روزها روزهای دل چسبیه... بردیا خودشو میندازه تو بغل مامانش... همش غر میزنه که مامان بیا بشین پیشم... اگه چند ساعت مامانشو نبینه دلش براش تنگ میشه... ولی عزیز دلم.... چند تا نصیحت مادرانه برات دارم...   البته به امید خدا وقتی بزرگ بشی و این وبلاگ رو بخونی این نصیحتا به دردت نمیخوره ولی بذار من یه کم مامان بازی در بیارم... لطفا انقدر موهای مامان رو نکش... نکن.... دوست داری مامانت کچل باشه پسرم؟؟ بی زحمت دست به گوشواره های من نزن... گوشم رو زخم کردی انقدر که یه هو حمله کردی و گوشوارمو کندی و پرتاب کردی... خسته شدم انقدر دنبال گوشواره گشتم( من باید همیشه گوشواره تو گوشم باشه در غیر این صورت گ...
15 دی 1390

مادرانه...

              بردیا جونم یادت نره که:                                          با توام دیگر ز دردی بیم نیست....        هست اگر جز درد خوشبختیم نیست                           چند تا هم عکس میذارم برای خالی نبودن عربضه &nbs...
11 دی 1390

7 ماهگی

به نام خدا... چشم گذاشتیم رو هم ٧ ماه گذشت... میگن ٧ عدد مقدسیه...همیشه میگن هفت دریا... هفت آسمون...  ٧ توی نجوم خانه ی آرزوهاست... آرزوی من تویی.. نفسم تویی... دارو ندارم تویی... انگار هفت ماهگی یه پرش بوده برات... شیطونکمم... ٧ ماهگیت مبارک                                       عاشق اسباب بازی شدی... اونم همشون با هم... یه جا... اینو بزنی.. اونو پرتاب کنی.. بابا که میاد خونه میخوای پرواز کنی از خوشحالی... انقدر بال با...
5 دی 1390

شب یلدا...

به نام خدا... گل پسرم...بردیا جونم... دیشب یعنی چند ساعت پیش شب یلدا بود...     در اصل اولین شب یلدای تو...اولین سالی که گل پسرمون هم پیشمون بود تا گرمی محفلمون چند برابر بشه ... پارسال روز ٣٠ آذر ماه برای اولین بار توی مطب خانم دکتر صدای قلب خوشگلت که مثل گنجشک میزد رو شنیدم... خدا رو شاکرم که امسال پسر شکموی ما در کنارمونه و البته ما رو در خوردن خوراکی های خوشمزه ی امشب همراهی میکنه.. . من و بابایی هم تصمیم گرفتیم که هم خونه ی مامان و بابای من باشیم و در کنار دایی ها و خاله ها و هم در جمع خانواده ی بابایی... که البته به دو تا مهمونی به موقع رسیدیم... تو هم که امشب اصلا میل به خوابیدن نداشتی عز...
1 دی 1390

اگر فرصت داشتم...

                                                                             اگر فرصت داشتم... اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم ... به جای آنکه انگشت اشاره ام را به طرف او بگیرم در کنارش انگشتانم را در رنگ فرو می بردم و برایش نقاشی میکردم... اگر فرصت داشتم...
28 آذر 1390